تبليغاتX
روزی که انسان خالق شد

روزی که انسان خالق شد

راز کائنات (شاد باش قوی باش همه رو دوست داشته باش)

سلام و خوش آمدید

آیا تکلیف تون رو انجام دادید؟ آیا بر افکارتون نظارت کردید؟ اغلب اوقات بیشتر به چه چیزی فکر می کردید؟ آیا روی چیزی که می خواهید تمرکز می کنید یا روی چیزی که نمی خواهید؟ اگر اولین بار هست که این مطلب رو می خوانید پس اول بخش اول این مقاله رو بخونید و بعد این مطلب رو بخونید

 

اگر از روی عادت روی چیزی که نمی خواهید تمرکز می کردید، پس قبول کنید که فقط از همان  چیز (چیزی که نمی خواهید) برای شما به ارمغان می آید

 

با این وجود، حقیقت این است که شما از افکارتان آگاه هستید و این همانند یک غول(افکارتان) است که شما را به جلو حرکت می دهد. اغلب مردم در این کره ی خاکی نظری در مورد اینکه چه فکری می کنند ندارند. در عوض، فقط در برابر افکارشان واکنش نشان می دهند.

 

مشاهده ی افکارتان  شما رو یک قدم به چیزی که می خواهید نزدیک تر می کند.

 

امروز ما می خواهیم در مورد این صحبت کنیم که چرا اکثر برنامه ومتدهای خودشوکوفایی یا موفقیت  با شکست مواجه می شوند؟

 

می دونم احتمالا بسیاری از شماها از  کتابها، CDها، نوارها،سیستمها، تکنیکهای موفقیت خسته شده اید و حتا نصف نتایجی که می خواستید هم بدست نیاوردید.

 

چرا نه؟

چرا اکثر متدهای رسیدن به موفقیت با شکست مواجه می شوند؟

 

خوب بیایید ببینیم که چرا اکثر متدهای موفقیت با شکست مواجه می شوند.

 

1-    ما از تغییر می ترسیم.

مهم نیست که شما از چه متد موفقیت استفاده می کنید، در این لحظه شما می خواهید تغییر کنید.

این می تونه تغییر کوچک باشه یا تغییر بزرگ، اما شما مجبورید از حالتی(مدار آسودگی) که دارید خارج شوید.

ناخودآگاه ما (ذهن شرطی شده) تغییر را دوست ندارد. در حقیقت ناخوآگاه طراحی شده تا در برابر تغییر مقاومت کند و ما را در جایی که هستیم نگهدارد.

دلیلش این است که  ناخودآگاه اصولا دارای مکانیسم بقا می باشد. عملکرد اصلی اش بقاست. اگر ما نتوانیم مکانیسم بقایمان را کنار بگذاریم، تمام تلاش هایمان برای رسیدن به موفقیت بی ثمر خواهد شد.

 

2-    ما خواستار نتایج لحظه ای هستیم.

امروزه مردم با تبلیغات رسانه ای شرطی شده اند و نتایج لحظه ای و فوری را انتظار دارند. از اینرو آنها هر چیزی رو الان می خواهند و انتظار دارند نتایج رو فورا در یک جلسه، یک روز، یک هفته، یک فصل، و غیره ببینند. آنها اکثر تکنیکهای موفقیت را امتحان می کنند و اگر نتایج فوری نگیرند ناامید و  منصرف می شوند.

نتایج آنی و لحظه ای همیشه امکان پذیرند اما گاهی و اوقات ما نیاز به زمان داریم تا انرژی مان را با آرزوهایمان هم تراز کنیم. اگر انرژی مان را به طور صحیح تطبیق ندهیم، به هدفمان نخواهیم رسید. نیاز به نتایج یا لذت های لحظه ای اغلب افراد را از وقت صرف کردن برای هم تراز کردن انرژی شان باز می دارد، بنابراین از رسیدن به هدفهای شان فاصله خواهند گرفت.

 

3-    ما زود تسلیم می شویم.

اغلب افراد زود تسلیم می شوند. قسمتی از آن به خاطر نیاز به نتایج و لذت های لحظه ای است.

با این وجود یکی از دلایلی که ما زود تسلیم می شویم این است که ما موانع موقتی را می بینیم به این عنوان که ما نمی توانیم به هدف یا خواسته مان برسیم. وقتی این اتفاقات می افتد ما خودمان را مقصر می پنداریم یا متد، کتاب،نوار های موفقیت را که از آنها استفاده کردیم زیر سوال می بریم و زود تسلیم می شویم.

برای اینکه هر متد موفقیتی کار ساز باشد شما نباید تسلیم شوید حتا وقتی که به نظر کار ساز نرسد.

 

4-    ما یک کار امتحان می کنیم در عوض اینکه انجام دهیم

اکثر مردم  برای بدست آوردن چیزی که می خواهند از روش آزمایشی استفاده می کنند. مشکل این است که هر وقت که شما امتحان می کنید، خودتان را در جایگاه شکست ثابت می کنید. در واقع شما نمی توانید انجام هر چیزی را امتحان کنید. شما یا انجام می دهید یا انجام نمی دهید.

افراد متدهای موفقیت را امتحان می کنند و خوشان را فورا برای شکست آماده می کنند. بدترین آنها کسانی هستند که قبل از هرچیزی بررسی می کنند که اگر موفق نشوند امکان برگشت پولشان هست یا نه.

به نظر من موفقیت و شکست  هر استراتژی بر مبنای عمل است نه امتحان برای عمل.

آنهایی که "امتحان می کنند" شکست شان را تضمین می کنند.

 

5-     تمرکز روی چه چیز در عوض چرا.

اکثر افراد شکست می خورند چون روی این تمرکز می کنند که چه کاری باید انجام دهند تا چیزی که می خواهند بدست آورند. اگر شما تمرکز روی هدف تان یا اینکه چرا می خواهید چیزی را که می خواهید از دست بدهید و در عوض، روی اینکه چه کاری باید انجام دهید تمرکز کنید، منصرف می شوید وقتی که  به هر مانع بر می خورید.

اگر شما پیوسته روی چرا(مزایای هدف)تمرکز نکنید، قادر به ایجاد تغییر در آرزو و خواسته هایتان نخواهی بود.

 

تکلیف این بخش شما تصمیم گرفتن در مورد این که چه قدر در بدست آوردن چیزی که می خواهید جدی هستید.

تا بخش بعدی من می خواهم در این مورد فکر کنید، و اگر در ایجاد تغییر در زنگی تان جدی نیستید پس وقت تان را با خواندن این سری مقالات هدر ندهید. در عوض به پشتی تان لم بدهید، تلویزیون را روشن کنید، یک شیشه نوشابه(یا یک قوطی آبجو)باز کنید و کاری را انجام بدهید که می دادید.

اما اگر آماده یک تغییر بزرگ در زندگی تان هستید، اگر واقعا آماده جذب خواسته ها و آرزوهایتان هستید و نمی خواهید تسلیم بشوید تا وقتی که به هدف تان نرسیدید، پس چیز شگفت انگیزی در زندگی تان اتفاق خواهد افتاد.

منتظر قسمت بعدی باشید، حتما

شاد باشید

لطفا این وبلاگ را به دوستان تان معرفی کنید

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:50 توسط علی(آریانا)| |

اول از همه می خواستم از این فرصت استفاده کنم و خوش آمد بگویم به شما و اینکه به من اطمینان کردید تا این اطلاعات رو با شما قسمت کنم.

شما حتما شنیده اید که می گن یک سفر 1000 مایلی با یک قدم آغاز می شه. شما آن قدم رو برداشته اید. به شما تبریک می گم.

آیا شما مثل اکثر مردم هستید، زندگی شما پر مشغله است؟ با این وجود برای چند روز وقت بزارید و این سری از مقالات رو بخونید. چند دقیقه وقت شما رو بیشتر نمی گیره.

شما ممکن تمام چیزهایی که من می گم رو قبلا شنیده باشید. به هر حال، امیدوارم از این سری مقالات لذت ببرید. لطفا هیچ قضاوتی در مورداین  سری مقالات نکنید تا اینکه تمام آنها رو بخونید.

 

با این ذهنیت ... وارد بحث می شویم.

 

من می خوام با پرسیدن یک سوال شروع کنم. می دونید چرا این مقاله رو الان دارید می خونید؟

جواب شما ممکن است این باشد. من توی موتور جستجوگر به وبلاگ شما برخوردم.یا یه دوست وبلاگ شما به من معرفی کرد یا هر دلیل منطقی دیگر.

مسئله مهم این است که  دلیل شما منطقی باشه یا نباشه دلیل این که شما دارید این مقاله رو می خونید اینه که شما به دنبال چیزی هستید، اما هنوز پیدا نکردید که چطور اون رو در زندگی تون آشکار کنید؟

این می تونه داشتن یک چیز برای انجام  کارتون ،وضعیت مالی شما، سلامتی تون، یا ارتباطاتتون باشه یا حتی یه  چیزی ناملموس باشه مثل آرامش خاطر.

 

چرا اکثر مردم از  قدرت ذهنشون در مقابل و به ضرر خودشون استفاده می کنند؟

چند دقیقه بعد شما می فهمید که چرا اینطور است.

 

اول از همه من می خواستم آینده شما رو پیش بینی کنم.

 درسته من پیشگو نیستم، اما می خوام آینده شما رو با دقت 100% پیش بینی کنم.

 من چطور می تونم این احتمال رو پیش بینی کنم؟

 

خیلی ساده است. من چیزی در مورد شما می دونم که به من اجازه می ده آینده شما رو با دقت 100% پیش بینی کنم.

 

اگر شما به چیزی مدام فکر کنید، آنرا انجام خواهید داد و اگر همینطور ادامه بدهید چیزی را که در ذهنتون بوده را بدست خواهید آورد .

اگر من شما رو قانع کنم که این کار رو انجام بدید من پیش بینی می کنم که شما آینده ای کاملا شگفت انگیز، شاد و موفقی خواهید داشت. آینده شما در این لحظه با افکار شما از قبل تعیین میشود. بنابراین اگه شما میخواهید آینده تون رو تغییر بدید باید همین حالا افکارتون رو تغییر بدید.

 

قدرت تمرکز

 

در این مقاله ما می خواهیم در مورد قدرت تمرکز صحبت کنیم.

 اینکه چه احساسی در مورد زندگی تون دارید بسته به اینکه به کجا توجه تون رو بیشتر معطوف می کنید  متفاوت خواهد بود.

این سوال رو از خودتون بپرسید" اغلب اوقات من  روی چه چیزی یا موضوعی تمرکز می کنم؟" اگر شما مثل اغلب مردم باشید، به چیز بسیار جالبی پی خواهید برد. شما می فهمید که بیشتر وقتتون رو صرف تمرکز روی چیزی می کنید که نمیخواهید تا اینکه چیزی رو بخواهید و روی آن تمرکز کنید.

 چرا این امر مهم است؟

چونکه شما نمیتونید انتظار داشتن چیزی رو که می خواهید داشته باشید اگر روی چیزی که نمی خواهید تمرکز کنید. به طور ساده تر شما روی هر چیزی که بیشتر تمرکز کنید  آنرا خلق و جذب می کنید.

 دلیل می خواهید؟

 آیا تا به حال این حالت در شما بوجود آمده؟

"من احساس می کنم که تحت فشار قرار گرفتم، اما نمی دونم چرا"

 از چیزی که شما تا به حال یاد گرفته اید به سادگی می توان فهمید که "چرا". غیر ممکن است که احساس بد، ناراحتی، یا منفی داشته باشید ولی ندونید چرا.

 

اگر شما استرس دارید به این دلیل هست که شما روی افکار استرس زا تمرکز می کنید. به عبارت دیگر شما روی چیزی که نمی خواهید تمرکز می کنید، که در شما موجب استرس می شود.

اگر طور دیگه ای بخواهم بگم، افکار بد هیچوقت نمی توانند نتایج خوب تولید کنند و افکار خوب هرگز نتایج بد تولید نمی کنند.

هر وقت که شما احساس نگرانی ترس، استرس می کنید یا هر احساس منفی دیگری که دارید، به خاطر اینست که شما دو کار را انجام می دهید.

 

1. شما روی چیزی تمرکز می کنید که نمی خواهید اتفاق بیافتد

2. شما روی آینده تمرکز می می کنید نه به حال

 

امکان ندارد که شما در حال زندگی بکنید ولی احساس ترس، نگرانی، استرس یا هر احساس منفی دیگر، داشته باشید.تنها به یک روش هست که می توان احساس منفی داشت، تمرکز رو چیزی که در آینده نزدیک،یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفته بعد، یک ماه بعد و.. ممکن است اتفاق بیافتد.

 

بنابراین تکلیف شما برای این بخش پایش و نظارت بر افکارتون می باشد. از حالا تا بخش بعدی من می خواهم مشاهده کننده افکارتون باشید.قضاوت نکنید. فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید که اغلب اوقات روی چه چیزی تمرکز می کنید؟

 

آیا روی گذشته تمرکز می کنید؟ آیا نگران آینده هستید؟ چند دقیقه بعد، چند روز بعد، چند هفته بعد و ..؟

همین حالا شروع کنید. نگاه کنید که اغلب به چه چیزی فکر می کنید و  آنها را فورا بنویسید. همینطور که این کار را انجام می دهید، لطفا به خاطر بسپارید: چیزی  که امروز در مورد آن فکر می کنید ، در این لحظه، آینده شما خواهد شد.

به محض اینکه این موضوع رو درک کردید، می توانید به دقت آینده تون رو پیش بینی کنید. اگر به فکر کردن چیزی که هم اکنون به آن فکر می کنید ادامه دهید آن چیزی که در ذهنتون هست رو بدست خواهید آورد. همینطور اگر الگوهای فکری تون رو تغییر بدهید و روی چیزی تمرکز کنید که می خواهید، شما یک آینده جدید و هیجان انگیز می آفرینید.

من در بخش بعدی به طور مفصل این قضیه رو توضیح خواهم داد. اما فعلن از شما می خواهم که افکارتون رو مشاهده کنید و از چیزی که اغلب اوقات به آن فکر می کنید آگاه باشید.

 

در بخش بعدی در مورد علت شکست برنامه های خود شکوفایی بحث می کنیم و اینکه چه کاری انجام دهیم تا موفقیت مان تضمین شود

 منتظر قسمتهای بعدی باشید.حتما

لطفا این وبلاگو به دوستانتون معرفی کنید

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط علی(آریانا)| |

 

 شانس چیست؟

آ یا واقعا به شانس اعتقاد دارید؟

فکر میکنید که شانس چند درصد در زندگی شما تاثیر گذار می باشد؟

 

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟

آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند.

 

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند.

نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.

 

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه.

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.

 

به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت."

اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود..

با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند.

در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن  دوستان خوب را از دست می دهند.

 

آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.

افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.

تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند..

اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،

 ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند.

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است،

و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند.

در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.

 

از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.

اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند.

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند.. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.

 

و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم.

شانس هر کسی زائده فکری او می باشد. اگر آن فرد مثبت فکر کند یا خوش بین باشد فرصت ها و شرایط خوبی برای او بوجود می آید و اگر بدبین باشد شرایط و آدمهای بد برای خود بوجود می آورد.

 

نکته: اتفاق افتادن هر حادثه ای چه خوب چه بد بی دلیل نیست.پس به جای اینکه از اتفاق بوجود آمده شکایت کنید به علت آن بیاندیشید شاید فرصتی در این حادثه نهفته باشد که بتواند مسیر زندگی شما را تغییر دهد

 

چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند:

 

۱-به غريزه باطنی خود گوش کنيد چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.

۲-با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.

۳-هر روز چند دقيقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد 

 ۴- همیشه شاد باشد حتی اگر شرایط بر وفق مراد شما نباشد.

 
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 22:47 توسط علی(آریانا)| |

متن حكایت

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.

 

شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كم‌تر و ترویج، كسب و كار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل می‌كند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.»

 

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »


نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:23 توسط علی(آریانا)| |

انسان مدل تمام دنياست. و توهین به او توهین به تمام دنیاست.

" لئوناردو دا وينچى"

 

خطرناک ترين و جنون آميزترين عقيده اين است که ما عقيده و باور خود را واقعيت محض بدانيم.

" پاول واتسلاويک"

 

حق داشتن و بر حق بودن، موضوعى است که در پروسه طولانى ارتباط و فرارسانى در جريانى آرام و با کسب توافق جمعى قابل دسترسى است.

 

فهميدن يعنى ارايه چيزى براى فهم.

" کارل اتو آپل"

 

تو چيزهايى را مى بينى و مى پرسى چرا، ولى من روياى چيزهايى را در سر مى پرورانم که نبوده و نيستند و مى پرسم، چرا نه ؟

 

گفته ها باد هوا هستند، اما اگر به بادبان هاى برافراشته برخورند، کشتى ها هستند که درياها را در مى نوردند.

 

نادان آنچه را مى داند، مى گويد. دانا آنچه را مى گويد، مى داند..

 

يک کليد مشخص بايد دست کم به يک قفل مشخص بخورد و مناسب آن باشد.

 

"مناسب بودن"، در رابطه ميان کليد و قفل، ويژه نماى کليد است و نه قفل!

 

هر آنچه فقط " احتمالن" درست است، احتمالن اشتباه است.

" دکارت"

 

استاد شاهکار خود را نمى ستايد، شاهکار استاد خود را مى ستايد.

" گوته"

 

نه گورگاه، که کارگاه آدمى است زمين، .... بر اين زمين عبث مرو! بيافرين، بيافرين!

" احسان طبرى
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:17 توسط علی(آریانا)| |
بسياري  از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد. قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. 
 او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبان ها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مي نويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟
 شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

 

پس لبخند كم هزينه ترين، انساني ترين و زيباترين هديه اي است كه مي توان براي همه انسان ها فرستاد و دل ربايي كرد
فراموش مكن كه هر چهره اي با لبخند زيباتر است 
 
شاد باشید


نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:43 توسط علی(آریانا)| |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

ترجمه از زنده یاد احمد شاملو

کتاب ابدیت یک بوسه، پابلو نرودا ترجمه ي احمد شاملو

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:17 توسط علی(آریانا)| |

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام  از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس  از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه  معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها  نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ "   "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع  کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک  همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر  دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی،  مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک  نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"  سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از  مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا  باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با  نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام  خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور  که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان  داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .

من فکر نمی کنم که کسی  لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او  برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

 

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این  زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی  اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین  باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

دوست خوبم

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از  ياد ببري ...

صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:46 توسط علی(آریانا)| |

امروزه خوشحالی یا شاد بودن مسئله ای است که واقعاً نمیشه ازش گذشت. چون شاد بودن یکی از ارکان اصلی  لذت بردن از زندگی است. اگه شما شاد نباشید از هیچ چیز لذت نمی برید. و متأسفانه جامعه ایران امروز، جامعه ای غمگین می باشد.

 

واقعاً چه چیزی شما رو شاد می کنه؟تا به حال در موردش فکر کردین؟ پس همین الان این سوال رو از خودتون بپرسید

شاد بودن لزوماً به تجهیزات نیاز نداره. هر کس می تونه بدون هیچ امکاناتی شاد باشه یا خودش و دیگران رو شاد کنه(واقعاً). به امید اون روزی که هیچکس غمگین نباشه.

من سعی کردم که تجربیاتم رو در مورد شاد بودن در اختیار کسانی بذارم  که نمیدونند چطور شاد باشند یا شاد نیستند. امیدوارم که مفید باشند.

 

1-     لبخند زدن:  ساده ترین و سریعترین راه برای خوشحال شدن لبخند زدن می باشد. شما می توانید در یک آن با یک لبخند حالت غمگین تان را به یک حالت شاد تبدیل کنید.در آینه خودتان را نگاه کنید و لبخند بزنید.

2-     ورزش کردن: بله ورزش کردن! شما وقتی ورزش می کنید در واقع باعث ترشح بیشتر مورفین طبیعی در بدنتان می شوید.من منظورم ورزش سنگین نیست یا ورزش کردن به طور حرفه ای، هر چند این ها هم باعث خوشحال شدن می شوند، اما منظور من یک ورزش سبک و به صورت تفریحی می باشد که فشار زیادی به شما نیارد. من ورزش های توری را پیشنهاد می کنم مثل بدمینتون و ...

3-     گوش کردن موزیک و رقصیدن: نوار موزیک را بازکنید، صدای موزیک را بالا ببرید و بعد بزنید و برقصید. اگر رقص دسته جمعی باشد انرژی مثبت بیشتری را منتقل میکند. فقط سعی نکنید که مزاحم همسایه تان بشوید.علاوه بر شاد کردن، موزیک به شما آرامش هم می دهد. رقص با لبخند همراه باشد شادی بیشتر را می آورد

4-     فکر کردن در مورد خاطرات خوب: یک جا بنشینید و به خاطرات خوبی که در گذشته دور یا نزدیک داشتید فکر کنید. در واقع آنها را مرور کنید. این باعث خوشرو شدن صورت شما و خوشحالی شما می شود.

5-     کمک کردن به دیگران: کمک به دیگران یکی از روشهای معنوی یک باعث شادی درون شما می شود. این را امتحان کنید. وقتی که شما به یک نفر که به کمک نیاز داره علاوه براین که باعث خوشحالی شما می شود،به شما کمک می کند تا زود تر به هدفتون برسید، یعنی راهها برای شما هموارتر می شه.

6-     رفتن به سینما: با دوستان به سینما برید. خود رفتن به سینما باعث خوشحالی می شه. وقتی که فیلم را تماشا می کنید وانمود کنید که از فیلم لذت می برید

7-     دیدن یک چیز زیبا: دیدن چیزهای زیبا و لذت بردن از آنها باعث خوشحالی شما می شود. مثل دیدن یک تابلو نقاشی، یک مجسمه زیبا، دیدن عکس انسانهای زیبارو.

8-     غذا حوردن: وقتی دلتان گرفت یک غذا درست کنید و با لذت بخورید. اگر خونه چیزی ندارید به اتفاق دوستان به یک رستوران برید و با بُه بُه و چُه چُه غذا بخورید

9-     هدف برای خودتان تعیین کنید: بسیاری از غمگین بودن ها از بی هدفی ما در زندگی است وقتی ما هدف داشته باشیم برای به دست آوردن آن تلاش می کنیم (اگر بخواهیم به هدفمان برسیم) این باعث میشود که به چیزهایی که ما را غمگین می کند فکر کنیم. پس یک هدف درست کنید و فکر کنید که به هدفتان رسیدید. این هم باعث برانگیخته شدن شما می شود و هم باعث خوشحالی شما.

10-  Game بازی کردن: وقتی که من با برادرم با کامپیوتر فوتبال بازی می کنیم، اتفاقاتی که در حین بازی می افتد یا شور و هیجانات، باعث خوشحالی من میشود. من به شما پیشنهاد می کنم که اگر PS2 یا کامپیوتر دارید که رووش بازی نصب شده، حتماً گاهی اوقات که دلتان می گیرد با دوستان یا فامیلتان game بازی کنید.

11- بازی با کلمات:

دوستان عزیز بدانید که کلید موفقیت شما در خوشحالی است و کلید خوشحالی شما در سپاسگزار بودن  از نعمت هایی که در زندگی تان دارید می باشد.بگویید من خیلی خوشحال هستم. من خیلی خوشحال هستم. من از زندگی کردن لذت می برم. من سپاسگزار تمام نعمتهایی هستم که در زندگی من وجود دارد."این جملات را با شور و احساس بیان کنید"

شاد بودن در زندگی به کیفیت افکار بستگی دارد: بنابراین، برطبق افکارتان گارد بگیرید

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:10 توسط علی(آریانا)| |

بسیار خوب، دیدید که چطور تمرکز می تواند یک وسیله منفی در زندگی تان باشد. دیدید که چطور

می شود اگر چیزی رو که  در زندگی روی آن تمرکز می کنید کنترل نکنید می تواند کاملاً منفی بشود.

و اگر شما روی تعدادی از افراد بسیار مهم  دنیا مطالعه کنید می فهمید که آنها انرژی تمرکز شان

را روی جنبه مثبت هر چیز معطوف می کنند.

چه ثروت باشد، چه تجارت،چه سلامت، چه مذهب این افراد ساختن یک  زندگی بهتر را انتخاب می کنند.

با تمرکز روی جوانب خوب و مثبت طولی نمی کشد که  آنها با افراد مثل خودشان احاطه می شوند.

این افراد روی جنبه مثبت هر چیز تمرکز می کنند. مهم نیست که آنها چه کاری را سعی می کنند

انجام دهند، آنها روی آن کار تمرکز میکنند

این کاری است که شما باید انجام بدهید. اگر یک ثروت هنگفت می خواهید،

پس باید از هر ابزاری در این جهان که به شما احساس خوبی میدهد یا باعث می شود

که روی یک ثروت هنگفت  تمرکز کنید استفاده کنید.

 

 

هنری فورد تمرکز بسیار زیادی روی بدست آوردن یک موتور کار میکرد

اما نظر تمام مهندسان منفی بود. همه معتقد بودند که این کار امکان پذیر نیست.

بارها و بارها آنها پیش او آمدند و گفتند که ساختن یک چنین موتوری غیر ممکن است.

این کار ممکن نبود انجام بشه. و بارها و بارها هنری به آنها گفت که این کار را انجام می دهد.

قدرت تمرکز اش آنقدر زیاد بود که بر اطرافیانش تأثیر گذاشت و کاری را ادامه داد

که غیرممکن به نظر می رسید. و این غیرممکن به واقعیت تبدیل شد.

سیلور استالونه  تمرکز بسار زیادی رو داشتن نقش اول در فیلم راکی(فیلمنامه اش) کرد و
250 هزار دلار را فقط به خاطر آن فیلمنامه رد کرد

کلونه سندر مشهور به جوجه سرخ کرده کنتاکی خیلی روی فروش دستورالعمل اش

تمرکز می کرد . او به اطراف کشورش ماهها و ماهها مسافرت کرد و سعی می کرد

تا دستورالعملش را بفروشد. او این کار را وقتی که حدود 70 سال سن داشت انجام داد.

میلیون ها و میلیون ها از این چنین مثال ها وجود دارند.

اگر چیزی را به اندازه کافی میخواهی تمرکز کردن روی بدست آوردن آن سخت نخواهد بود.

داستان مرد جوانی را به خاطر داشته باش که می خواست یاد بگیرد که چطور چیزی را که می خواهد

به دست بیاورد. او پیش معلمش رفت و از او پرسید که چطور هر چیزی را که می خواهد بدست بیاورد.

معلم او را به یک دریاچه برد و با دانش آموز در کنار دریا قدم زد.

سپس دانش آموز را گرفت و به زور سر او را زیر آب کرد.

دانش آموز شوکه شده بود، اما متوجه شد که معلم می خواهد چند دقیقه بعد سرش را رها کند.

خوب، چند دقیقه گذشت. دانش آموز شروع  به دست و پا زدن کرد، او وحشت زده شده بود.

دانش آموز ترسیده بود، نفس اش تقریباً تمام شده بود و مثل یک دیوانه دست و پا می زد،

با تمام توانش سعی می کرد هوا را تنفس کند. تمام کاری که او می توانست انجام دهد تمرکز روی تنفس کردن هوا بود.

در نهایت معلم دستش را رها کرد و دانش آموز سرش را بیرون آورد. بعد از اینکه دانش آموز نفس کشید،

شروع کرد به سر معلم داد زدن. او می خواست بداند که چرا معلم سعی می کرد او را خفه کند.

معلم به سادگی گفت، وقتی که تو یک چیزی را می خواهی به شدت آن

تنفس هوایی که می خواستی پس تو می دانی که چطور آن را به دست آوری

برخی از شما ها ممکن است فکر کنید که پیوسته در مورد چیزی فکر کردن،

حرف زدن در مورد آن در تمام روز، تمرکز کزدن روی آن تمام روز، خیلی زیاد یا حتا دیوانگی است.

این فقط یعنی شما واقعاً نمی خواهید هر چیزی که شما مجبورید روی آن تمرکز کنید

اگر چیزی را می خواهی به شدت آن مرد جوانی که تنفس هوا  را می خواست،

تو به طور اتوماتیک روی بدست آوردن آن تمرکز خواهی کرد.

حالا این سوال پیش می آید که چطور. شما چطور چیزی که روی آن تمرکز می کنید بدست می آورید

جواب دادن به این سوال واقعاً ساده است.

کائنات ابزار(هدایا) بسیار زیادی برای شما فراهم می کند که به شما کمک می کند تا به هدفتان برسید.

کائنات برای شما ابزاری را فراهم می کند که به شما کمک می کند تا قدرت بدن، ذهن،روحتان(قدرت سه گانه) را توسعه دهید.

با توسعه و پیشرفت قدرت سه گانه تان شما خودتان را به آسانی در موقعیت رسیدن به موفقیت قرار می دهید،

در هر عرصه از زندگی که شما انتخاب می کنید

www.steppingstones2success.com

حالا حال شما چطورِ  قطعاٌ باید عالی باشه

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:23 توسط علی(آریانا)| |
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده